استاد گفت:
احساس میکنید کشیده شدهاید...
به قدر طاقتتان امتحان خواهید شد...
تا مرز طاقتتان...
گفت:
به آتش گداخته خواهید شد، به سختترین آتشها...
دیدم و حس کردم خیلیها که در کلاس بودند، انگار ترسیدهاند. انگار وحشت برشان داشته که آتش چه خواهد بود و چطور خواهد بود.
خودم را دیدم که با خونسردی و آرامش نشستم و از هیچ آتشی هراسی ندارم.
میخواستم بگم:(شاید هم در دل گفتم)
آنچنان در این شش هفت سال گذشته،و به خصوص در این یکسال گذشته به سختترین آتشها گداخته شدم، که هیچ هراسی از هیچ آتشی ندارم...
آنچنان به داغترین آتشها گداخته شدم، که به خودم تعظیم میکنم...
تعظیم میکنم...
آتش عشق، سوگ از دست دادن عزیزی، از دست دادن سلامتی....
فقط مانده همین نفسی که میآید و میرود بی هیچ دلخوشی، بگویید بیاید همین را هم بازستاند، شاید که او خشنود باشد و من رستگار...
بگوییدش جز همین نفسی که میآیدو میرود با دلتنگی و حسرت، چیزی نمانده که نگرفته باشد، بگوییدش بیا و همین را هم بگیر، من راضی هستم، نه به رضای تو، ولی تسلیمم به خواست و ارادهی تو....
تسلیم!
نه به رضای تو چون...
من بینوا بندگی سر به راه نبودم، و راه بهشت مینوی من بزرو طوع و خاکساری نبود،
مرا دیگرگونه خدایی میبایست، شایستهی آفرینهای
که نوالهی ناگزیر را گردن کج نمیکند
و همچنان خودم را تعظیم میکنم، که اینهمه را تاب آوردم...
تعظیم میکنم
پاورقی :
یک نفس بکش شبیه آه نباشد....
...
تنها بودم
حيرون و سر گردون !
پس خدا کجاست؟
محکم بغلم کرد..........
خيلی عالی بود.....توبغلش هر جا می رفتم هر کار می کردم درست بود!
يواش يواش از بغلش سر خوردم!!!ديگه منو محکم نمی گرفت!شايد هم من خودم رو
سر دادم پايين...آخه چشمهاش خيلی نگران بود!!!!!!!
اما دستمو محکم گرفت خيلی خوب بود من هيچ وقت تنها نبودم........تند تند دنبالش
می دويدم....اول اون می رفت من هم دنبالش...........
کم کم دستمو شل گرفت!!! شايد هم من دستشو ول کردم! آخه چشمهاش خيلی
نگران بود.................
اما هنوز همراهم بود ....همه جا،همه وقت،همش نگاهم می کرد........من در امنيت
و آرامش بودم...........
ولی ديگه به پشت سرش نگاه نکرد!!شايد هم من ديگه نگاهش نکردم.......آخه آخرين
باری که چشمهاشو ديدم.........خيلی نگران بود!!!!
کم کم فاصلمون شد از اين جا تا خدا!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تنها بودم
حيرون و سرگردون!
پس خدا کجاست؟
محکم بغلم....
......
...............
..............................
میوه ی ممنوعه را حوّا اگر در دست داشت ----------------- عاشقی چون من خراب و بی کس و سرمست داشت
صد هزاران تهنیت ابلیس پر تلبیس را ----------------- مکر او روز ازل باعث شد این تقدیر را
قرعه ی ما از همان دم شد به نام روی تو----------------- عاقبت فرجام ما شد مستی اندر کوی تو
آسمان را طاقت عشق زمینی ها نبود ----------------- زین سبب میوه ی ممنوعه را حوّا ربود
سینه ی ما محرم اسرار بالایی نبود ----------------- محرم ما پیش ما محتاج زیبایی نبود
گردش پرگار اگر روز ازل برعکس شد ----------------- روی یار ما بدید ، از آن هلاک و مست شد
گر تداوم بخش این دیدار ما خواب خداست ----------------- محتسب این خواب نیست ، عشق خدا بر یار ماست
گندم و حوّا و آدم را ، نه شیطان پست کرد ----------------- هر سه را شوق نگه بر دلبر ما مست کرد
آسمان ها بر زمین آمد زشوق نام او ----------------- چون قلم ها نشکند چون می نویسد نام او؟
دست من خود از نوشتن با قلم اعراض داشت ----------------- شوق بی پایان او ما را بر این آغاز داشت
سیدرضا حریه
اردیبهشت 86
....
خشک و در همتنیده و پیچان... اینگونه بود شاخههای درخت پیر، ایستاده بود بر بلندای زمان . و قامتش پیچیده در تن پیچان پیچک.. اینگونه بودم من بر بلندای هجرتی به قدمت چندین هزاره..به قدمت انسان؛ خدا هنوز مست بود و واپسین آغاز را جشن گرفته بود.. ابلیس هم که لابد سور عزای ما را به سفره نشسته بود.. من بودم و چشمانداز هجرتی به بلندای زمان.. آن اوائل صحبت از پایان بود؛ قرار بود قبل از آنکه تمام تنم تسخیر بیگانه شود؛ کابوس پریشان خدا پایان گیرد. کابوسی که در آغاز رویا مینمود.. هیچکس که نداند؛ من میدانم خدا آنجا بود وقتی شیطان حوا را میفریفت.. از آن بالا پایان نزدیک مینمود؛ از اینجا دور است و ناممکن... شاید هم واپسین آغاز خدا را پایانی نیست و مجبوریم تا ابد همینطور جسد به دوش برویم... من مدتهاست جسدم را به دوش میکشم؛ روحم را پای همان درخت؛ بالای همان تپه جای گذاشتم و جسدم را به دوش انداختم و میروم... تو آنقدر در من ریشه دواندی و آنقدر بند به بند؛ سلول به سلول مرا تسخیر کردی؛ که خود من شدی... منم آن درخت خشکیده بر بلندای زمان و آن تنهای بیسایه من است که جسد مرا به دوش میکشد...تا آخر زمان.. تا وقتی که خدا از این کابوس پریشان بیدار شود.. کاش زودتر بیدار شود.. -------------- پاورقی : ابلیس پیروز مست سور عزای ما را به سفره نشسته (اگه درست نوشته باشم) از شاملوئه توی اون شعر معروف دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم....
انیس گریه هایم را گرفتند
پناه شانه هایم را گرفتند
فلک ، با ما چرا ناسازگاری؟
چرا با ما سر سازش نداری؟
فلک ،
فلک امشب ببین حال خرابم
دلم تنگه فلک ،
کو ماهتابم؟
زپیشم ،
زپیشم بی نصیب و زار می رفت
دهانم بسته و با یار می رفت
تمامِ
تمامِ غیرتم را می دریدند
گلم را پیش چشمم سر بریدند
تو و رفتن به پیش چشم تارم؟
من و شرم از دو چشمان نگارم
گلُ ،
گلُ فوج غریبه؟
وای بر من ، وای بر من ...
من و لبخند دشمن؟
وای بر من ، وای بر من ...
(( تو و دل کندن از من ؟
وای بر من ، وای بر من
من و سوز جدایی؟
وای بر دل ، وای بر دل )) ...
ولش کن ، بعضی وقت ها یادم می ره که بعضی حرف ها رو نباید زد ...
سیدرضا حریه
فروردین 86
وقتش رسيده است ...
همه چيز مهيا ست
چمدان ها بسته ست
در باز است
راه هموار
تنها مانده نگاه در چشم های تو
و گفتن یک کلام...
.
.
خدا نگهدار!
نوشتن یه نوشته ی عصبی کاری بود که همیشه دلم می خواست اما ، شاید تا حالا به شکل رسمی این کارو نکرده بودم، باز هم این نوشته هم مثل بقیه به خاطر این که می خواستم آپ کنم مجبور شدم کوتاهش کنم ( گرچه بازم بلنده ) نمی دونم چرا همیشه خیلی چیزا رو به خاطر زیاد شدن حجم نمی نویسم، شاید چون اگه زیاد بشه دیگه کسی نخونه ، یه روزی که خوندن و نخوندن کسی برام مهم نبود کامل می نویسم ، نمی دونم چطور شده ... دوست داری چهارتا خط نوشته بره رو اعصابت؟ بخون ، اگه نه که برو
یه کار جدید : تعداد کلمه های این بلاگ : 1386 تا
از کنار خیابون که می گذشتم همه جا رو تار می دیدم ، شب جمعه بود و همه دنبال خنده و خوش گذرونی ، خنده هاشون تو صورتم محو می شد و پیش خودم فکر می کردم این آدما چه جوری می تونن بخندن ! این آدما چه جوری خوشن؟؟؟!!! یادم رفته بود که هفته ی پیش خودم یکی از همین آدما بودم ، داشتم فکر می کردم یعنی قبلاً که من شاد بودم ،کسی به خودش گفته که این پسره چه جوری می تونه بخنده؟!!! سرم رو هر طرفی بر می گردوندم خنده بود و چراغ ، شلوغی بود و چراغ ، زن بود و چراغ ، مرد بود و چراغ .
خودم رو رسوندم به نزدیکیای میدون تجریش ، هر چی بیشتر می گذشت حالم بدتر می شد ، حس می کردم الآن بالا می آرم ، حس می کردم دارم به جهنم نزدیک می شم . سر بالایی های بالای تجریش و با سختی می گذشتم ، از کنار رستورانا و بستنی فروشیا و پاساژای روشن و شلوغ و پر خنده رد می شدم . اَه ، کثافتا ، چی جوری می خندین؟! من حالم بده دارم بالا می آرم ، فک می کنین خوشبختین؟ پس من چی؟!!! سهم من از این زندگی سگی چیه؟ آدما که از کنارم رد می شن حس بدی پیدا می کنم ، احساس ترسی که دوست دارم بهشون نزدیک شم. نمی دونم این چه حس مزخرفیه که دارم ، مطمئنم اگه کسی دست بهم بزنه سرش فریاد می زنم ، چرا امشب آسمون ماه نداره؟ چرا امشب همه جا انقد تاریکه؟!!! چرا این همه چراغ اینجاس؟! چرا من اینجام؟! چرا من نمی خندم ؟ دیگه داره گریم می گیره ! چرا این جا ها برام آشناس ولی الان دیگه خاطره ای ندارم؟! خاطراتم کو؟ دارم توشون دست و پا می زنم اما ازشون خیلی دورم! به خدا الآن خودمو میندازم زیر ماشین! گریه می کنم. همونجا کنار خیابون می شینم . غریبه ای بهم میگه : چیزی شده؟ نه. آقا چیزی شده؟ دِ میگم خفه شو نه دیگه. چرا فحش می دی؟ چون دوست دارم. تو گه می خوری . ولم کن ... مردم جدا می کنن و من از دور داد می زنم : آخه بدبخت ( بغض می کنم ) فکر کردی از من بدبخت تری؟ مردم رو کنار می زنم و سرم رو پایین میندازم و سربالایی رو ادامه میدم. گوشه ی بارونیمو رو صورتم می کشم و بی صدا جیغ میکشم و گریه می کنم. نمی دونم چرا این سر بالایی داره به سمت ته این چاه میره. حس می کنم دارم میرم تو فاضلاب. دندونام رو به هم فشار می دم ، نمی دونم سردمه یا از اعصاب گهمه که اینکارو می کنم ، با دندونای به هم چسبیده با یه حس عصبی زمزمه می کنم.
شب های پشت پرده ی نُه توی ظلمت
شب های غربت
شب های کنج انزوا ، بی ذره ای نور
شب های مجبور
شب های مرگ زندگی
شب های بیداد
شب های فریاد
نمی دونم چه جوری این زمزمه ها رو شروع کردم ، اما مطمئنم ، آره مطمئنم که با فریاد تمومش کردم. چرا من امشب انقدر دلم می خواد گریه کنم؟! پیش خودم یاد خودم می افتم. دلم می خواد حواسم رو از خودم پرت کنم. بوی لجن می دم. بوی سگ.
یه چیز خوشبو می خوام ، مثل ... ، اااااه مثل ... ، چمیدونم . آهان مثل ... زن. آره بو می داد. اون کثافتم بو می داد. یاد زن می افتم. بدم می آد. دلم تنگ می شه. دلم زن می خواد. یه زن بدکاره. آره ، یه زن بدکاره ، بیاد این جا ، همین جا . با دستای خودم خفش کنم. با چشمای خودم مردنشو ببینم . بعد عاشقش بشم . مثل یه آشغال بندازمش کنار و بعد برم.بعد دلم براش تنگ بشه. بعد یه آه بکشم . بعد گریه کنم . بعد ، بعدی ... . چرا پوریا زنگ نمی زنه؟ چرا نمی پرسه کجایی؟! محمد چرا نمی آد با هم بریم بیرون؟! پس چرا نمی آن ؟ دارم تو آشغال فرو می رم...
کسی دور و برم نیست ، خیلی بالا رفتم ، نمی دونم کجاست ، می ترسم. من می ترسم، بچه می شم ، تاریکه من می ترسم. یادم می آد. عصبی می شم. دستام چوب می شه . آرواره هامو فشار می دم . می خندم. خنده ی عصبی. رگام می زنه بیرون . می خندم . با فک قفل شده می خندم.اشک از چشام جاری می شه و می ریزه رو لب خندونم. خوشگل بود؟! ارزششو داشت؟ اونا منو محرم می دونستن. من که فقط خندیدم. گریم می گیره. تو چرا خندیدی؟ تو چرا خندیدی؟ صدای هق هقم بلند می شه و مدام این جمله رو تکرار می کنم. تو چرا خندیدی. بعد یه باره مثل دخترا این جمله رو جیغ می کشم و زمین می خورم ، مثل آدمی که داره رو زمین دنبال چیزی می گرده ، مثل آدمی که داره رو زمین دنبال چیزی می گرده که می دونه نیست!!! تنها چیزی که پیدا می کنم قطره های اشکمه. در یه خونه بازه. این خونه اینجا چی کار می کنه؟ تو میرم. حیات بزرگیه ، متروکه ، ولی مثل اینکه یه روزی خیلی آدم اینجا بوده ، مثل اینکه یه روزی خیلی آدم اینجا خواهد بود. بهترین موقع برای مردنه ، بین دو شلوغی ، بین دو چراغ. برای مردن یه جای پست می خوام، درست مثل خودم. شاید اگر تو بودی در آغوشت می مردم اما حالا باید یه جای دیگه پیدا کنم مثل ... توالت. آره خیلی خوبه ، خونه قدیمیه. چنتا پله به زیر زمین میره . منم به زیر زمین میرم. اینجا چنتا توالته. با خودم فکر می کنم اگر کسی رو اینجا زندانی کنن کی می فهمه؟ اگه زندانی کرده باشن کی فهمیده؟! با خودم فکر می کنم شاید وقتی من داشتم می خندیدم یکی داشته اینجا می مرده.
من خیانت کردم. اون یه مادر بود. به خودم میگم خوب، بود که بود. به درک. به سگ. مادر بود که بود. حتماً دخترش هم مثه خودش می شد دیگه. رو به آینه ی شیکسته ی دستشویی می کنم و داد می زنم. خودش خندید.گه خورد که خندید. خودمو راضی می کنم. تو فکر خودم ، آدم خوبی می شم. خیلی خوب. ولی من از آدمای خوب بدم می آد، با سر به آینه می کوبم... آینه خورد میشه . میریزه ، دیگه آینه ای نیست که ببینم چه شکلی شدم. همین خوبه.یه تیکشو بر میدارم. میرم گوشه ی دستشویی ... می افتم ، درست مثل آدمایی که به خودشون تزریق می کنن. تو یه توالت ، تو یه خونه ی متروک ، تو دل ترس ، تو یه شهر شلوغ ، تو یه شب جمعه ، تو یه جایی که صدای خنده های پاک و هرزه همه جا رو پر کرده. کسی صدامو نمی شنوه. حتی کسی دلش برام نمی سوزه. خون از دستم میریزه. بدنم یهو یخ می کنه. چشام کم کم، کم سو می شن، سرم گیج میره. دارم مثل یه سگ تو گوشه ی یه توالت متروک می میرم.
تلفنم زنگ میزنه ... میره رو پیغام گیر ... اَلو چطوری سیّد؟ کجایی؟! با محمدیم ! داریم میریم بیرون ، بیایم دنبالت؟ ... اَلو ...
شب از جنگل شعله ها می گذشت ،
حریق خزان بود و تاراج باد.
من آهسته در دود شب رو نهفتم
و در گوش برگی که خاموشِ خاموش می سوخت ،
گفتم :
- مسوز این چنین گرم در خود ، مسوز !
مپیچ این چنین تلخ بر خود ، مپیچ
که گر دست بیداد تقدیر کور
تو را می دواند به دنبال باد
مرا می دواند به دنبال هیچ !
(اشعار : فریدون مشیری)
سیدرضا حریه
شب جمعه ی اسفندماه 1385
به بلندای کدام قله ..به کدامین تالار نور و آینه بود که عهد بستم؟
خواب آلوده از عدم سر بلند کردم.کدامین دست اعجاز بود که مرا از هیچ بوجود آورد؟؟
چهره اش در خاطرم نمانده..مست از غرور زندگانی از بلندای قله های جاودانی خاک تیره را دیدم غرقه در مه بود...باد بود و باران و پرواز پرنده...صدای ریزش آب بود از آبشارها .دریا بود و شکوه زندگانی..
راستی شکوه زندگانی تنها زمانی معنا میابد که نیستی و عدم همراهش باشد..
شکوه زندگی!!!
خدایان از شکوه زندگی بی خبرند...آنان که همیشه بوده اند و همیشه هم خواهند بود....شاید به همین دلیل است که روح را جسمی فانی میبخشند و به زمین روانه اش میکنند تا که زندگی و مرگ را تجربه کند...
فراموشی اش میبخشند تا که نداند که جاودانه است ..تا که درد جاودانگی را به دوش نکشد..
به جای درد جاودانگی دردهای دیگر میبخشندش..تاکه تجربه کند...خدایان..؟؟(شاید هم که یک خدا باشد )...روح خود را در جسم فانی میدمند و به زمین روانه اش میکنند...
شکوه روز ازل در خاطرمان نیست.... آن لحظه ای که مست غرور از بلندای قله ها جاودانی زمین را دیدیم و ماوایمان را برگزیدیم در خاطرمان نیست..آن سرای غرقه در جلال و شکوه ابدی در خاطرمان نیست ...تقریبا همه آدمیان فراموش کرده اند که روحی جاودانه دارند..دست از کنجکاوی برداشته اند ..کسی به جستجوی ماوای روحش نیست..کسی سرای جاودانی خدایان را به خاطر ندارد همه خاطراتمان لابه لای اساطیر گم شده اند..
آن هنگام که به زمین روانه میشدیم..حق داشتیم موهبتی همراه خودبه خاک آوریم..اما موهبت را بی بها نمیبخشیدند..
هر موهبتی را نزد خدایان بهایی است..راستی جاودانگان نیز قوانین خاص خود را دارند..آنهمه رنج را که پرومته کشید به خاطرتان نیست؟؟
من معامله را پذیرفتم..
موهبتی به من اعطا شد و من عهدی بستم..
همان جا در تالار آینه ها بود که یکسره تمام رنج و عذابم را دیدم و باز هم عهد را بستم و موهبت را پذیرفتم..راستی چه مست غرور بودم آن لحظه که فکر میکردم تا به آخر راه بارم را به دوش خواهم کشید...چه دلتنگ و ضعیف هستم ..مرا چه به زجر کشیدن !!!!!!!
روحم را گم کردم.. آینه ها سیاه شدند..حتی چهره ام به خاطرم نیست...در سیاهی سقوط کردم .......آینده را به خاطرم نیست..فقط گذشته هاست..بار گذشته هاست که بر دوش میکشم...
من..من خیره سر چه دیده بودم که عهد بستم...؟؟
عهد بستم که روحم همیشه به زنجیر باشد، به زنجیر خونین تعلق ها..موهبت عشق بخشیدندم..عشق بی دریغ و بی پایان..اما روحم اسیر زنجیر است...عهد کردم که تا همیشه بکوشم که عشق را به قلب آنان که در مسیرم قرار میگیرند جاری سازم..اما حقیرم....دنیا روز به روز بدتر و تاریکتر از قبل میشود...
من چگونه شادی و نور به قلب تمام انسانهایی که میشناسم ببخشم؟؟
اینهمه انسان تنها ..اینهمه انسان سزوار عشق، من روحم را به چند تکه تقسیم کنم؟؟
من؟؟؟
این چه بازیست که خدایان به آن مشغولند؟؟
بازی جاودانه خدایان..آنان را مرگ نیست..نزد خدایان زمان نیست..هزاره ای برایشان به دقیقه ای میماند...بازی جاودانه آنان است که به تماشای روح زخم خورده عهد بستگان بنشینند..و بی خبران غرق در بیخبری ره میسپارند....
پرومته را به زنجیر کشیدند چون آگاهی و دانش را به زمین آورد...پرومته هم بهایش را پرداخت...هر کس که موهبتی داشته باشد باید در بخشیدن آن به دیگران بکوشد و هر کس که بخواهد به دیگران چیزی ببخشد باید که زنجیر ها را تحمل کن..این است قانون خونین خدایان...
عیسی مگر نبودکه به خاطر عشق به صلیبش کشیدند؟؟
آری پرومته ها همیشه محکومند که به زنجیر کشیده شوند....
مطلب ایندفعه را با آخرین شعری که فریدون مشیری گفته تموم میکنم..مشیری هم روحش در بند و زنجیر ابدی بود..این را میتونید در آخرین شعری که گفته به روشنی حس کنید
به روی چشم من تا چشم یاری میکند دریاست..
چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست
در این ساحل که من افتاده ام خاموش
دلم تنها غمم دریا وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق ها
خروش موج با من میکند نجوا
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت..
مرا آن دل که بر دریا زنم نیست
ز پا این بند خونین برکنم نیست
امید آنکه جان خسته ام را
به آن نادیده ساحل افکنم نیست....
من هم پای رفتن ندارم..میخواستم آپدیت نکنم تا وقتی که مطلب شادی برای نوشتن داشته باشم..اما افسوس که روحم به زنجیر است هنوز...از خاطر برده بودم که عهدی ابدی بسته ام..شاید که روزی موهبتم را پس دادم و عهد را شکستم و شاد به این زمین بازگشتم....شاید هم که نه!!!!
کمک نامه !!! :
پرومته به خاطر هوش و زکاوت مشهوره و به خاطر آتشی که به انسان داده بود محکوم به عذاب ابدی می شه و به صخره ای از کوه قفقاز با میخ دوخته و به طور دائم کرکسی جگرش رو با منقار پاره میکرده و اون کشته می شده و باز دوباره زنده می شده و عذابش ادامه داشته !
آتشی که او به انسان داد عبارت از خرد و دانایی است .

سرد؟ نمی دانم ، نه ، سرد که نیست. شایدم یک جوری گرم باشد . میدانی؟! چند وقتی است که فهمیده ام آدمها دو دسته اند. یکی عاشقا. یکی باز هم عاشقا. یکی من. یکی باز هم من. یکی عاشق تو . یکی باز هم عاشق تو. می بینی؟ هنوز دیوانه ام. مثل همان شب که صورتم را بین دستانت گرفتی و آرامِ آرام ، فریاد زدی : دیووونه. آن شب یادت هست؟ عشق در چشمانت می لغزید. بعدها گفتی ... هیچ .
تمام من محو گرمایی به اندازه ی تو که آرام نامم را صدا می زدی بی آنکه تمنای جوابی از دل خسته ی من داشته باشی ، آرام در گوشم می گفتی : رضا ... . بعدها فهمیدم که صدای بی برگشت چیزی نیست جز عشق ، اما بعدها گفتی ... هیچ.
بیا بعد از مدتی امشب در این کلبه کنار هم باشیم. چوب هایش را بوی نم دریاچه ای در نزدیکی پر کرده و تمام دیوار هایش پوشیده است از سبز ترین گیاهان جنگل. بوی نم می دهد. بوی خاک. می آیی؟ نمی دانم.
تمام راه را تا کلبه قدم می زنم. راه می روم.آمده ای؟ دعوتم را قبول کرده ای؟ حاضر شده ای یک شب کنارم بنشینی؟! قدم هایم را با شوق بر می دارم. روی زمین را می گردم. جای پایت باید همین جا باشد. اگر آمده باشی از همین مسیر آمدی! اما چرا اثری از گام هایت نیست؟ چه فکر ها میکنم! خنده ام می گیرد . تو که از روی زمین نمی آیی. پاهایت آنقدر ظریف است که اثری روی زمین به جای نمی گذارد.
باید بو بکشم ، حتماً اگر از این راه آمده باشی ، بوی تنت تمام اینجا را پر کرده . همیشه همین طور بود ، هر وقت پیشت می آمدم یک بوی خاصی می دادی ، دیوانه وار عاشق آن عطر بودم ، وقتی نزدیکم می شدی عطرت تمام بینیم را پر می کرد. گرمای بدنت شوق را به من هدیه می کرد. دیوانه می شدم . مست. و تو مست تر از من . تو دیوانه تر از من. موهایت را کنار می زدم. گرم می شدیم. حرارت بدنم با حرارت بدنت همسان می شد. تو بودی و من. صدای نفس هایت نزدیک می شد و دیری نمی کشید که تمام نفس هایت را یک به یک در کام خویش تجربه می کردم. چقدر از شهوت خالی بودیم و از شوق سرشار. از هم که جدا می شدیم چشمانت را از من می گرفتی و من، حالا دیگر عطر تو را گرفته بودم و حالا زیبا شده بودم. و این تنها جایی است که برای یک مرد نیز می توان گفت زیبا. بوی نم ، بوی خاک ، نه ؛ عطر تو این جا نیست ، نمی دانم ، شاید مراعات درختان و گل ها را کرده ای. یا شاید خواستی کسی از قرار ما با خبر نشود. ته دلم می گویم خدا کند که اینطور باشد.
به راهم ادامه می دهم ، قدم هایم را می شمارم ، دلم طاقت نمی آورد. نمی توانم صبر کنم تا برسم و آن وقت بفهمم آمدی یا نه. باید یک نشانه ای چیزی از خودت گذاشته باشی. ولی اگر آمده باشی ... .این فکر را که می کنم ته دلم می ریزد و از خودم خوشم می آید و لبخند می زنم ، طوری که دندان هایم نیز پیدا می شود. یاد خنده های تو می افتم ، دندان های تو ، وقتی از دست خنگ بازی های من حرص می خوردی ، صورتت را کج می کردی و می خندیدی ، دندان های سفیدت معلوم می شد و چقدر من آن خنده ها را دوست داشتم. یاد اولین باری می افتم که با هم شام خوردیم. چیزی نمی خوردی فقط من را نگاه می کردی ، سرم را که بالا می آوردم با چشم هایت تهدیدم می کردی که : باید بخوری. می گفتی : هیچی گوشت نداری ، آخه من بیچاره چه گناهی کردم؟ و بعد می خندیدی و من عاشق می شدم.
خدا کند امشب باشی ، بخندی ، دوباره عاشق شوم.
اولین بار ، یاد اولین باری می افتم که پس از سال ها عاشقی دستم را گرفتی ، تو گرفتی. گرفتی که : آروم باش. و چقدر بی تاب شدم . راستی دست هایم چقدر کودکانه بی تاب گرفتن دستهایت شده اند. این بار اگر آمده باشی دست هایت را می گیرم که : آرومم کن.
هوا کم کم تاریک می شود. اگر خواسته باشی بیایی تا الآن باید آمده باشی. ای کاش می آمدم دنبالت . این جوری خیالم راحت تر بود. این قدر دل شوره نداشتم. با خودم می گویم حالا که نیامدم. اعصابم خورد می شود. دلم می خواهد سیگار بکشم. ندارم. اصلاً سیگاری نیستم. ولی شاید اگر داشتم می کشیدم. فکر می کنم چه جوری زمان را بگذرانم . تصمیم می گیرم برایت شعر بگویم . وقتی هم که دیدمت برایت می خوانم. هیچ وقت شعر دوست نداشتی ، اما به جز شعر های من.
تمام راه را در جستجویم
. که شاید یک نشانی از تو جویم
تمام دست هایم سرد گشته
. دل سنگ جدا از مردمانم
. به امید وصالت ، نرم گشته
الا ای دست سردم را امیدی
. مبادا با دیگران گویی چه دیدی
. پناه شب نشینی هایم تو بودی
. تمام عاشقی هایم تو بودی
. تو رفتی ؛ باشد ، اما بعد عشقت
. بسی تنها شدم ؛ ای کاش بودی
تمام راه را چشم انتظارم
تمام راه را دل بی قرارم
نه. نمی توانم. نمی توانم برایت شعر بگویم . اصلاً اگر برسم نباشی چی؟ نمی توانم. چه فکرهای مزخرفی . اصلاً اگر دعوتم به گوشت نرسیده باشد چی؟ اگر دوستت به تو نگفته باشد چی؟ اصلاً اگر راه کلبه را گم کرده باشی چی؟ اصلاً اگر من بمیرم چی؟! ناگهان پاهایم سست می شود ، زانوهایم به زمین می چسبد ، اشک در چشمانم حلقه می زند و رو به آسمان فریاد می زنم : خدااااااااااااا . روی زمین می افتم. با خودم فکر می کنم اگر همینجا بمیرم چه می شود؟! اگر نیامده باشی زنده ی من به چه درد می خورد؟! دلم می خواهد بمیرم. چشمهایم را می بندم و زیر نور ماه تصمیم میگیرم بمیرم.
چشم هایم را که باز می کنم. نمی دانم در کدام دنیا هستم. جنگل همان جنگل است. اینجا همان جاست. اما یک چیزی فرق می کند. بوی عطر تو می آید. پریشان می شوم. خوب دقت می کنم. کلبه در چند قدمی من است. قلبم تند می زند. صدای تپش های قلبم را می شنوم. سینه ام درد می گیرد . انگار کسی قلقلکم می دهد. نفس هایم داغ می شوند. آمدی؟ مهم نیست در کدام دنیا باشم . مهم آن است که تو آمدی. عطر تو آمده. به کلبه می رسم.دستگیره را می گیرم . تمام تنم سرد می شود.بعد به یکباره داغ می شود.انگار ترک می خورم. تمام راه منتظر این لحظه بودم ، اما حالا که پشت در رسیدم نمی توانم آن را باز کنم. به یک باره تصمیم می گیرم چشم هایم را ببندم تا سه بشمارم و در را باز کنم . دقیقاً همان کاری که اولین بار برای اینکه بگویم دوستت دارم کردم. می شمارم ... یک ... دو ... سه . در را باز می کنم.
تو نیستی ...
وارد کلبه می شوم. در را می بندم. تاریک تاریک می شود .
سیدرضا حریه
بهمن ماه 1385
ساعت 2 بامداد...
تحت تأثیر نوشته ی (( انتظار )) از سیدابراهیم نبوی 1369
متن قبلی که نوشتم ، به طور نا خود آگاه دچار جهت گیری هایی بر علیه دختران جامعه ی ما شد. حتی با اینکه منظورم از انتخاب اسم این متن یک مفهوم کلی بود ، اما نا خواسته به قول دوستان یک طرفه به قاضی رفتم. در طی یک روز بعد از نوشتن این مطلب ، کامنت هایی که شما گذاشتید ، حرف هایی که زدید ، و مخصوصاً ای میل ها و Message هایی که به طور خصوصی از برخی دوستان دریافت کردم که اکثریت اون ها دختر بودند ، شدیداً مجبورم کرد تا با دید دیگری هم به قضیه نگاه کنم. من یک دختر نیستم که درد های اون ها رو کاملاً درک کنم ، اما با توجه به اون چه که خودم درک کردم و دوستان در ای میل هاشون گفتن سعی کردم ، متن دیگری رو بنویسم.
یه روز بارونی که همه جا خاکستری شده ، از در خونه می زنی بیرون ، بدون چتر و کلاه ، دوست داری خیس شی ، شاید یه خورده دل گرفتت باز شه. کسی چه میفهمه دل گرفته یعنی چی؟! یا دل تو از چی گرفته!! به دو رو برت نگاه می کنی ، آدمایی که هر روز می بینیشون و نمی بینیشون ، همه زیر چتر ، آروم و ساده از کنارت رد می شن ، کسی حوصله ی تو رو نداره ، به ماشین هایی نگاه می کنی که خیس شدن تو رو می بینن و از کنارت چه ساده رد می شن و دل تو چه سخت می گیره. بالاخره از بین این همه ماشین یه دونه برات وای میسه ، بهت میگه : (( خانم ، برسونیمتون ، حیف این بدن نیست پیاده زیر بارون راه بره؟! )) نگاش می کنی. دوتان ، یکی پشت فرمون ، یکی کنارش ، داره می خنده و منتظر جواب تو .
نمی دونی بخندی یا گریه کنی ! نمی دونی داد بزنی یا ساکت شی ، فقط می دونی که نباید جوابشو بدی و باید بری. بهش می گی خفه شو آشغال ( یا تو دلت یا به زبونت ) . وقتی می فهمه نخیر بالا بیا نیستی . اون لفظ (( خانم ، برسونیمتون )) ، تبدیل می شه به فحش و هزارتا دری وری. فقط به جرم این که آدم بودی و می خوای باشی. وقتی میره دلت میگیره ، دیگه بارون رو حس نمی کنی ، حالا دیگه آدما نگات می کنن ، ماشین ها نگات می کنن ، ولی نه واسه این که یه دختری (و تو فرهنگ ایرانی کلی مقدسی )و داری خیس می شی، به خاطر این که ماشین جلو پات وایساده واسه ... . یه خورده جلوتر می بینی یه دختر بالاخره سوار ماشین میشه ( اتو می خوره ) . میره ، کسی هم دیگه نگاش نمی کنه. و تو دلت می گیره.
اگه بابات این صحنه رو دیده باشه چی؟! همسایه ها ببینن چی؟! دوست و آشنا ! مگه چی کار کردی؟ راه رفتی؟ تو خیابون شَهرِت؟ بین یه مشته آدمی که ادعاشون میشه زن ناموس مملکتشونه؟! بین یه مشت آدمی که تا تقی به توقی می خوره رگ غیرتشون سیخ میشه؟!
فکر می کنی به حرفایی که تو دانشگاه پشتت می زنن ، به جرم این که با دوستای دانشگات درست مثل برادرت دوستی ، حرف می زنی و بیرون می ری . پیش خودت فکر می کنی چرا؟! بعد به خودت می گی : همینه دیگه ، باید تو خودم بریزم و هیچی نگم. بعد هم به جای تمام فریادی که تو ذهنته یه خنده تحویل اطرافیانت می دی و همه فکر می کنن که (( خندید )) ...
فکر می کنی به این که چرا جوونی کردن ما رو بی عفتی می دونن و جوونی کردن پسرا رو جوونی. می گی : کاشکی خدا یه خورده بیشتر با بنده هاش مهربون بود. تلفنت زنگ می زنه ، چند وقتیه که گیر داده باهات دوست شه ، بهش جواب منفی میدی ، تا امروز قربون صدقت می رفت ، تا می فهمه که نه تو اهلش نیستی ، هرچی می تونه بهت می گه، همه چیزت رو می بره زیر سئوال ، به بقیه هم همینو می گه ، آخرش هم بهت می گه : بمیر بابا ، دختره ی ... . موبایلت رو قطع می کنی و میگی : کاشکی خدا یه خورده بیشتر با بنده هاش مهربون بود.
اگه ادامه بدم تا صبح طول می کشه. داداش من ، مردی و مردونگی به عینک Ray Ban و شلوار Versace و ساعت CK و پیرهن ZARA و کاپشن Abercrombie و کمر D&G و گردنبند Viceroy و دستبند Victory و کیف پول DIESEL و کفش Banana Republic نیست. به CLS و Camry و Lamborghini و S2007 و امثالهم نیست.کی می گه خوش تیپ نباش؟! اینایی که گفتم بد نیست ، ست لباساشو بخوای جمع کنی، نزدیک یه پیکان پولشه. منم پولشو داشته باشم می خرم . منم بدم نمی آد 250 هزار تومن قیمت کمرم باشه.
اما قیمت خودم چی؟! اما به چه قیمتی؟! به قیمت از بین بردن دخترای جامعمون؟! پس تو رو خدا خفه شیم و انقد از ناموس و غیرت نگیم. بابا تو یه سال واسه چن نقر غیرتی می شی؟! امروز رو این ، فردا رو اون؟!
تو به چه حقی هر دختری و رو با چنتا پسر می بینی بهش هزارتا وصله می چسبونی؟! نمیشه بهت اعتماد کرد؟ باهات عین آدم حرف زد؟ هرکی میاد جلو ، ته دلت میگی ایول ... ! هر دختر رو تو یه ماشین می بینی هر چی فکر عوضی تو سرته رو بلند بلند مطرح می کنی ! اونی که نتش می خاره که خوش به حال خودش و باباش ، اما بقیه چی؟ به خدا باید تو فکرامون تجدید نظر کنیم.
دوستی دختر و پسر کاملاً طبیعیه ، اما این رابطه ی پاک رو من و تو داریم به گند می کشیم. این روزا به کسی بگی فلانی مثل خواهرم می مونه بهت می گه : باشه ، باشه ، منم از این خواهرا زیاد دارم. یا میگه : ولمون کن بابا رضا این X- شرا قدیمی شد.
برادر من ، تو با چی معامله میکنی؟ تو در مقابل عفتی که از مملکتت می گیری چی بهش می دی؟! فردا روزی که می خوای ازدواج کنی، دنبال دختر دست نخورده می گردی! تو؟!
آره همین تو ، فردا با چه اطمینانی می خوای خانواده تشکیل بدی! تویی که خودت یه بار جلو پای همه دخترا ترمز کردی ! از کجا می دونی کسی جلوی پای همسر آیندت ترمز نکرده باشه؟! اون دختر پاکی که الآن انقد مسخرش می کنی و بهش می گی امل ! فردا موقع ازدواج ، مثل سگ دنبالشی. فکر کن رفتی مراسم عقد دوستت، به همسرش نگاه می کنی، می بینی واای خدای من ، نه ، این که همونه که ... ، می خوای به دوستت بگی ، به چشماشون نگاه می کنی که چقدر عاشقونه به هم نگا می کنن ، روت نمی شه ، دلت نمی آد ، چمیدونم. اون موقعه که فکر می کنی تا خرخره خودت و جامعت تو گه فرو رفتین و دنیا به چشمت سیاه میشه.
خودت با چه اطمینانی می خوای ازدواج کنی؟! من و تو با کمک بعضی از دخترای جامعه داریم همه رو تو منجلاب فرو می بریم. ده سال دیگه ی این جامعه قابل تصور هم نیست!! چنتا سئوال ازت بپرسم که عمق فاجعه رو بفهمی؟!
- آقا پسر ، همسر آیندت چند؟! ناموس مملکتت چند؟!
- مفت ، ارزون ، 15 تومن ، 20 تومن ، با مکان 25 تومن .
- ارزون تر نمیشه؟!
- چرا ! چن تا حرف عاشقونه
- همین؟!
- آره ! امتحان کردم که دارم بهت می گم، جواب میده
- اونوقت هر کیو بخوام؟!
- نه دیگه ! انقدر خوش اشتها نباش.
- پس چی کار کنم؟
- همه رو امتحان کن ، بالاخره یکی جواب میده
- اونوقت این به چه قیمتی؟ همون 15 ، 20 تومن؟!
- نه ، به قیمت شخم زدن ناموس
- از من که چیزی کم نمیشه؟
- چیز خاصی نیست ، فقط : غیرت ، آینده ی جامعت ، آینده بچه هات ، امنیت جامعت ، امنیت خواهرت ، مادرت ، فرهنگت ، اطمینانت ، اعتمادت ، اعتقادت و یه سری دیگه از همین چرت و پرتا
- خوب ، بذا فک کنم ببینم ارزششو داره ؟! ...
این مکالمات در شهر ما کماکان ادامه داره و سر ناموس من و تو شیر یا خط میندازن !! غیرتی نشو !! تو هم داری بازی میکنی!
تو این بازی شیر بیاد ، ناموس من ، خط بیاد ناموس تو
سکه رو انداختم بالا ، نذار زمین بیاد ...
----------------------------------------------------
جواب بعضی حرف ها :
گلریز جان ، پاکی و زیبایی وجودی تو برای مایی که تو را می شناسیم جای هیچ شکی ندارد. می دانم چه می گویی و از چه دل خوری و برای چه نگران ، نه تنها برای خودت ، بلکه برای تمام دختران پاک شهر من و تو . من و امثال من پیش تو و امثال تو شرمنده ایم ، ما آن چنان که سزاوار شما بود در شما ننگریستیم ، اگر نگاه من به سوی دیگری ، کج نمی رفت ، امثال من هم به خود جرأت نمی دادند به شما کج نگاه کنند. متأسفم که باید این ها را به دختری بگویم که به نامش قسم می خورم و به پاکی و صداقتش قبطه می برم .
دوست عزیزم ( نام نمی برم ) ، ما نیز می دانیم که تو از دست ما چه می کشی. مدتی است از ایران دوری اما خودت نیز می دانی که دختران بسیاری از جامعه ی ما به ورطه ی بی هویتی می روند. با پسران بی بند و باری معاشرت می کنند و از بین می روند ، ارزش را در تعداد پسران اطرافشان می دانند و از آینده ی شوم خود غافلند ، دلم می سوزد از باغی که می سوزد . بیایید دست به دست هم دهیم به مهر میهن خویش را کنیم آباد . نه تنها دخترانی چون تو را حفظ کنیم که دست فرو رفتگان را نیز بگیریم ، شما آینده ی مایید.
سامان و مهدی ؛ محیط دانشگاه و درس محیطی است مقدس ، اما من نگاه های ناپاکی در آن می بینم که آینده ی من و شما را نیز به خطر می اندازد. من خودم از این قاعده مستثنی نیستم و عضوی از این ناپاکی ام ، به قول رسول ، اول خودمان را پاک کنیم . بیایید محیط را برای خودمان و خواهرانمان امن کنیم
با تشکر از همه ی عزیزان
با غرور و بدون ترس از اینکه به خاطر این خطوط مورد تمسخر قرار بگیرم
سیدرضا حریه
بهمن ماه 1385

متنی که در زیر می بینید ، زیاده ، ولی در اصل کم هم هست ، واقعیت و دردی است از جامعه ی کثیف من و تو ، که با فکری در ادامه ی متن (( و تو چگونه شما شدی؟ )) نوشتمش ، درد مشترک همه ی ماست ، همونطوری که خودتون تو کامنتای متن قبلی گفتید، و بعضی ها هم تشر زدید که نباید می نوشتی ، اما من ، باز هم نوشتمش ...
وقتی به قصد علافی و الواتی و از سر بی کاری از خونه می زنی بیرون ، معمولاً نباید دختر باهات باشه . این جور موقع هاس که دلت می خواد دورو ورت فقط پسر باشه. چون می خوای دوتا دختر ببینی یا بلند کنی یا به قول معروف یه امشب رو بی سر خر خوش باشی.
ادامه مطلب
نخستین دوره ی جشنواره ی وبلاگ نویسی (( ذهن زیبا ))
یه ده روزی در به در سینما بودیم و جشنواره ی فیلم فجر و تقریباً کامل تماشا کردیم ، تو صف یکی از فیلم ها که بودیم به ذهنم رسید خوب بیایم یه حرکت بزنیم و یه تکونی بخوریم ، ما هم جشنواره برگزار می کنیم .
از اول تا دهم اسفند ماه 1385
هر چه می خواهد دل تنگت بگو
همه می تونند شرکت کنند، در هر سنی ، در هر مرتبه ای ، با شرایط زیر :
ادامه مطلب
و...
" در آغاز هیچ نبود ,
کلمه بود ,
و آن کلمه , خدا بود "
و " کلمه " بی زبانی که بخواندش , و بی " اندیشه " ای که بداندش , چگونه می تواند بود ؟
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود ,
و با " نبودن " , چگونه می توان " بودن " ؟
و خدا بود , و با او , عدم ,
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی هست برای " گفتن " ,
 
